خو شناسی
در غرب یک شعار معروف تبلیغاتی ست ( ما فقط یک یک بار زندگی می کنیم ) و جمله ای از مسیح در لندن بر روی یک دیوار است (چه فایده که آدمی جهانی را ببرد اما خود را ببازد ) .
آیا در دنیا امروز ما وقتی برای شناخت هدف خود از زندگی داریم ؟
داستانی از مولوی ست که اشاره میکند به مردی عراقی که به کوه میرود و در زیر یرفها اژدهای نیمه مرده ای را پیدا میکند . او را به شهر می آورد مردم جمع می شوند تا آنرا ببینند مار از تابش گرما از مردن نجات پیدا می کند و به سوی مردم حمله می کند .
اژدها را دار در برف فراق / هین ! مکش او را به خورشید عراق
این داستان می تواند اشاره کند به انسانهایی که خصلت های انسانی دارند اما برای انسان شدن نیاز به تابش آفتاب دارند . و از جهتی به انسانهایی که خصایص غیر انسانی خود را کاملا از بین نبرده اند و با توجه محیط به رذالت تن می دهند . بارزترین نوع این افراد سیاست مداران هستند که تا قبل از داشتن قدرت انسانهایی بدی نیستند اما با شرایط فساد آورقدرت حس غیر انسانی آنها بیدار می شود .
آدمی کوهی است چون مفتون شود / کوه اندر مار حیران شود
صد هزاران مار و کوه حیران اوست /او چرا حیران شده ست و مار دوست
اشاره مولوی در ادمه داستان به ارزشهای بالای انسان است . انسان چگونه محو ماری می شود در حالی که تمام موجودات محو او باید باشند . و انسان چگونه توجه به خود و خود شناسی را فراموش کرده در حالی که شناخت دنیا را در نظر دارد ؟
انسان معاصر که ازتحقیق شکافت اتم تا ستارگان با فاصله سالهای نوری نسبت به زمین , نمی گذرد , چگونه شناخت خود را از یاد برده است .
