شکسته شدن غم انگیز خاتمی در 16 آذر
انگار همین دیروز بود. محمد خاتمی، مردی با بیست و دو میلیون رای در کوله و هزاران هزاران امید در برابر، در سالگرد شانزدهم آذر با دانشجویان سخن می گفت. دانشگاه یک پارچه شور بود و امید. هر چه خاتمی می گفت، می بلعیدند بچه ها. سوت، کف، شادی و همه چیزهایی که گویی می رفت تا ازخاطره انسانی ما حذف شود، به زور. و یک آن خاتمی، خطاب به جوانان گفت: بیاید دست هایمان را بلند و دعا کنیم. بچه ها ، گوش شدند یک جا. دستانی که به هم کوبیده می شد، به شادی، آرام به کنار هم لغزید ، و در فضایی سخت ملکوتی، هزاران دست، به دعا به سوی آسمان خدا گشوده شد. وهمه یار دبستانی شده بودیم با هم همراه که می خواستیم درد خود را دوا کنیم ..
و باز همین دیروز بود. محمد خاتمی، در شانزده آذر دیگری دانشگاه سخن می گفت.شاید همان حرف ها را. حرف هایی که اما تکرار، جانشان گرفته بود. این بار دستی در کار نبود که به سوی خدا برود. تنها صدا بود. بچه ها هو می کردند، اعتراض می کردند، فریاد می زدند دروغگو ، و کسانی آن سوتر فریاد می زدند نه با خاتمی بلکه بر خاتمی . صدای عذاب آوری می آمد. صدای شکستن خاتمی را می شنیدیم در دانشگاه. و چه تلخ بود وقتی که خاتمی وعده تحقق شعار هایش را به طعنه در دولت بعدی داد. ان شاء ا... دولت بعدی خواسته های شما را برآورده می کند .دولتی که از همان زمان صدای پوتین استبدادش می آمد .یاران دبستانی دیگر بریده بودند .
هم با اولی گریستیم، هم با دومی. گریه اول به امید آمیخته بود، و گریه دوم، بر مزارامید. چه تفاوت دردناکی. اصلاحات ديگرخسته نبود هرچند باورش سخت و دردناک اما ديگری جانی برای آن نمانده بود .
گویی باید می رفتی تا ما امروز قدر تو را بدانیم ......
